هدیه ای از طرف خداوند

ورود من به کرمان

سلام من و مامانی الان تقریباً سه هفته است که اومدیم کرمان و خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ هستیم مامانی این چند وقت حسابی داره بهش خوش می گذره چون با وجود دو تا خاله مهربون و مامان بزرگ و بابا بزرگی که صاحب اولین نوه شده اند مامان خانوم فقط وظیفه شیر دادن به من رو به عهده داره و آروم کردن و خوابوندن من و بقیه کارها بین بقیه تقسیم می شه دوشنبه 8 اردیبهشت من واکسن دو ماهگیمو زدم، وااای خیلی درد داشت و تا جائی که تونستم جیغ زدم و گریه کردم، ولی بعدش تقریباً زود آروم شدم. تازگیا وقتی بزرگترها با من حرف می زنند حسابی می خندم و به حرفها و حرکاتشون با خدیدن و تکون دادن دست و پاهام عکس العمل نشون می دم و با این کار کلی قند تو دلشو...
15 ارديبهشت 1393
1